دیگر قوی نخواهم بود
- قوی باش
- چرا؟
- که نلغزی، که نشکنی...
- نه پس از این دیگر قوی نخواهم بود، من قوی بودم، این قدرت بود که مرا لغزاند، که مرا شکاند، میترسم این همه قدرت مرا بمیراند......
روزهای تکراری
من این روزها را میشناسم، تکراری اند. چند وقت پیش هم همین طور بود.
وقتی که فکر کردم بهترین چیز در دنیا عشق است روزها همین شکلی بودند. وقتی که دیگر خاطرات تلخ را ننوشتم و کینه را برای همیشه فراموش کردم روزها هنوز عوض نشده بودند.
حتا قبلتر هم روزها همین بودند ,وقتی که ده سالم بود و با عوض شدن تختم به کنار پنجره، اولین شب با دیدن اولین ستاره تصمیم گرفتم که فضا نورد بشوم .
این روزها پیشتر هم بودند. ان موقعها که جامدادیم را زیر نیمکت مدرسه جا میگذاشتم و تا صبح همه حواسم به این بود که آیا فردا همان جا هست یا نه ؛ همه چیز همین شکلی بود.
یادم است آن موقع هم هر وقت غصه میخوردم روزها عوض نمیشد، گاهی پدرم میامد کنارم و موهایم را نوازش میکرد، فکر کنم همان موقعها بود که دلم خواست معلم بشوم.
وقتی که گفتند اگر دروغ بگویم میشوم دشمن خدا، فهمیدم که یک عمر باید با خدا جنگید، درست همان روزها، همان روزهای تکراری.
روزهایی بود که خواستم خالصانه و از صمیم قلب و فقط برای خدا نماز بخوانم ، همان روزها بود که جانمازم را برای همیشه جمع کردم.فکر کنم درست همان روزها بود که دوست داشتم نویسنده بشوم.
هر چه فکر میکنم, میبینم من این روزها را میشناسم، چه قدر این روزها تکراری اند
اندر باب نوشتن!
مدتی است این فکر من را به خود مشغول کرده است که چرا جوانان امروز، چندان حوصلهای به نوشتن ندارند و گاها که در وبلاگها و مثل آن مینویسند بسیار خلاصه نویسی میکنند به قدری که به ۲-۳ خط هم نمیرسد. چون این خسیسه یا وسوسه آن را در خودم نیز دیده ام! فکر کردم شاید بهتر است کمی به عقب و به اولین روزهایی برگردم که نوشتن یاد گرفتم. اما نه خیلی عقب یعنی کمی پس از یادگیری الفبا. به همین خاطر در خاطراتم جستجو کردم. یادم میاید که من کلا با نوشتن میانه بدی نداشتم. هر چند انصافا زیاد به ما مشق میگفتند. با این حال من همهشان را تمام و کامل مینوشتم.
من خیلی اهل خودکارهای رنگی نبودام ولی دوست داشتم با خودکار بنویسم چون آنموقع فقط به کلاس سومیها اجازه میدادند که از خودکار استفاده کنند واگر شاگردان کلاس دومی با خودکار مینوشتند معلم دعوایشان میکرد. من دوست داشتم با خودکار بنویسم چون زحمتهای مداد را نداشت. مداد مدام نوکش کلفت میشد و بد خط مینوشت و باید تراشش میکردم، تراشهای آن موقع خیلی خوب نبودند. فقط تراش شمشیر نشان بود که خوب تراش میکرد و عمر بیشتری از بقیه داشت و دیرتر زنگ میزد.تراشهای شمشیر نشان رنگشان از بقیه تراشها روشن تر بود، مثلا سبز روشن یا زرد روشن و به ندرت قرمز روشن. ولی آن یکیها پر رنگ بودن، سبز پر رنگ و اغلب قرمز خیلی پر رنگ. انگار که میشد بیفایدگیشان را از رنگ تیره و کثیفشان تشخیص داد.
برای من بیشتر تراش پر رنگ میخریدند چون ارزانتر بود.من هیچ وقت از خریدن این مداد تراشها خوشحال نمیشدم و کلا آنها را جز لوازم و تحریرم حساب نمیکردم. تازه این تراشها اغلب هم خیلی زود میشکستند. البته کارکرد تراشها به نوع مداد هم بستگی داشت. بیشتر مدادهای آن موقع انگار که یه میله زغال دراز بودند که به زور وسط یه چوب کرده باشند، اصلا سرشان را که وارد تراش میکردی میتوانستی حدس بزنی الان است که بشکند.
بدترین حالت وقتی بود که آخرهای غروب بود، همه مشقهایم مانده بود و نوک مدادم کلفت بود یا موقع نوشتن شکسته بود و من مجبور بودم که بتراشمش. با ترس و لرز شروع میکردم به تراشیدن ولی هر چه من احتیاط میکردم فایده نداشت و نوک مداد یکی پس از دیگری میشکست، انگار از سر تا ته مداد را با خورده زغال پر کرده باشند. گاهی که یک تکه از نوک مداد لای تراش گیر میکرد، میفهمیدم که این داستان سر دراز دارد. یک مدل تراشیدن بود توی مدرسه که به آن میگفتن نخودی تراشیدن، یعنی نوک مداد را نه کاملا بلکه تا نصف داخل تراش میکردیم، و به آهستگی فقط زغال آن را میتراشیدیم طوری که پوستش کنده نشود، این طوری نوک مداد تیز میشد بدون آن که بشکند. اما این کار یک عیب بزرگ داشت. چون نوک مدادی که نخودی تراشیده باشد نخودی هم کار میکند و خیلی سریع کلفت میشد و اگر که مشق زیاد داشتم باید چند بار این کار را تکرار میکردم.
تنها مدادهای خوب آن زمان استدلر بود که گران بود و آن هم به هر تراشی جواب نمیداد و بیشتر با همان تراش شمشیر نشان سازگار بود. اما نمیدانم چه میشد که گاهی این دو هم با هم کنار نمیامدند، یا تراش زود کند میشد یا که ته بعضی مدادهای استدلر هم خورده زغال کار گذشته بودند، نمیدانم!
داشتم میگفتم، من خیلی دوست داشتم با خودکار بنویسم. شاید به خاطر همین دشواریهای مداد بود. خودکار اصلا تراش کردن نمیخواست، آنقدر مینوشتی تا تمام شود. اگر چه بعضی خود کارها خیلی زود تمام میشدند. نمیدانم چرا، این به جنس خودکار هم نبود. ما آن موقع بیک استفاده میکردیم و پلیکان. من خیلی بیک دوست نداشتم چون نوکش کلفت بود و روان نمینوشت و خط من را بدتر از آن چیزی که بود نشان میداد. اما بیشتر سوپر مارکتها بیک داشتند با این که با قیمت پلیکان تقریبا یکی بود ولی بیشتر بیک میاوردند که من دوست نداشتم.
این بیک اصلا خوب هم رنگ نمیداد، از اولش کم رنگ و بی جون بود میشد هر لحظه حدس زد که الانه جوهرش تمام میشود. بعضی هاشان از همان اول رنگ نمیدادند و هر چه قدر با خط خطی روی کاغذ سعی میکردم رنگی ازشان در بیاورم فایده نداشت. عجیب این بود که میشد دید که خودکار کاملا از جوهر پر است اما چرا نمینوشت نمیدانم. چند باری هم برای این که از این گیجی و تضاد در بیایم نوک خودکار را از لوله جوهرش در میاوردم تا ببینم واقعا جوهر دارد یا نه که داشت و همه جا پخش میشد و همه دستم و قسمتی از ناخونم را رنگی میکرد. ولی چرا نمینوشت هنوز نمیدانم. البته بیکهایی هم بودند که واقعا خوب مینوشتند اما بعضی هاشان بعد از مدتی نوشتن خود به خود جوهر پس میدادند و مشقم را خراب میکردند مخصوصاً وقتی که انگشتم به پس مانده جوهر روی کاغذ میکشید و پخشش میکرد. ولی یک سری پاکنهایی بودند برای پاک کردن نوشته خودکاری. یه سرشان مثل شلوار جین آبی و زبر بود و سر دیگرشان چرب و جگری رنگ. من همیشه از این پاک کنها با احتیاط استفاده میکردم چون دفترم را سیاه میکرد. نوشته را پاک میکرد ولی یک ردّ سیاه از خودش باقی میگذاشت. البته همه غلطها را نمیتوانست پاک کند و وقتی من یه کم بیشتر پاک کن را روی کاغذ میکشیدم یا قبل از پاک کردن برای بالا بردن کار پاک کن آن را کمی تفی میکردم،آن قسمت از صفحه را پاره میکرد و چند سانتی متر آن طرفترش را هم چروک میکرد، که اگر زیاد بود مجبور بودم ورق را پاره کنم. البته من ریسک نمیکردم و وقتی به خط آخر صفحه مشق میرسیدم اگر غلطی داشتم خط میزدم!
آن موقع اغلب معلمها از ما میخواستند که دفترمان را خط کشی کنیم. بعضیها یه روز نصف دفترشان را خط میکشیدند ولی من خیلی حوصله این کار را نداشتم و به نظرم کار بیهودهای میامد. به همین خاطر خط کشی روزانه میکردم. بعضی وقتها که خط کشم شکسته بود یا نداشتم با نقاله یا گونیا خط میکشیدم که چون طولشان کم بود برای کشیدن یک خط باید دو بار آن را از روی کاغذ بر میداشتم و میگذاشتم که این طوری خطم از کمر کمی دو تیکه یا کج میشد. برای خط کشی حتما باید از خودکار قرمز استفاده میکردیم. بعضی قسمتها را هم باید با خودکار قرمز مینوشتیم ولی کًل متن با آبی بود و در خلال این خودکار عوض کردنها و زمین گذاشتن و برداشتن به طرز عجیبی در اخر مشق کف دستم پر از خطها و نقطههای آبی و قرمز میشد و با این که میشستمش طول میکشید تا برود، خطهای روی مقنعهام ولی هر چه قدر هم میشستیم نمیرفت و گاهی در مدرسه برای این که ناظم دعوا یم نکند مقنعهام را از جلو کمی تا میزدم تا آن خطها و نقطههای آبی و قرمز دیده نشود.
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم چه قدر در کودکی نوشتن سخت بود. شاید به همین خاطر است که جوانان امروز را خیلی حوصلهای به نوشتن نیست . البته جوانان امروز میل زیادی به خواندن هم ندارند. آری یادم است آن موقع کتابها کاهی بود به جز کتاب ریاضی و قرآن، کتاب کاهی چشم را خسته میکرد و...
نمیدانم.
کجا هستم؟
نمیدانم.
چه باید بکنم؟
نمیدانم
چه میخواهم؟
نمیدانم
چرا گم شدم؟
بگذار فکر کنم شاید یادم رفته باشد.
یادم رفته است. خیلی چیزها را یادم رفته است............
لبخند و سکوت
آدم: تو بسیار زیبا هستی، هر شب آرزوی در آغوش کشیدن تو را در سر داشته ام.
حوا: لبخندی از سر رضایت.
آدم: بوسههایت اکسیر جاودانگی میشوند هنگامی که با حرکت نرم اندامت جام شراب را یاداورم میکنی.
حوا: لبخندی از سر رضایت
آدم: نگاهت مرا تا خدا میبرد و لبانت به قدر هبوط میارزد
حوا: سکوت میکند.
آدم: من این سکوت را میشناسم، آیا تو نیز مرا دوست داری؟
حوا (با خود) من، زیبایی،خدا، هبوط. ( به آدم): تو....را دوست دارم
حوا: تو اسطوره صلابتی، در رویآهای شبانهام غریق بازوان ماهرت بودم.
آدم: سکوتی از سر خشنودی
حوا:آیا قدرت خدا در پهنای پیشانیت به بوسه ننشسته است؟
آدم: سکوتی از سر خشنودی
حوا: جسارت در نگاه مطمعنت، ترس سیب سرخ را در من میکشد
آدم: لبخند میزند
حوا: من این لبخند را میشناسم، آیا تو نیز مرا دوست داری؟
آدم: (با خود) من، صلابت، خدا، سیب سرخ، (به حوا): تو ... را دوست دارم.
و لبخند و سکوت...
روشنفکر کیست- تفاوت پنهان روشنفکران و سیاستمداران
مدت هست که میخواهم نوشته مفصلی در رابطه با تفاوت پنهان روشنفکران و سیاستمداران و خلط معنی این مفهوم در جامعه ایران بنویسم، اما متاسفانه هنوز فرصت نشده است. به نظر من کمبود روشنفکران غیر سیاسی در ایران امروز و یا بتوان گفت از ایران زمان مشروطیت تا به امروز بسیار احساس میشود.
نوشته اخیر را اتفاقا از آرشیوم پیدا کردم که مربوط به یک سال پیش است.که احتیاج به پیرایش ۷۰ درصدی دارد :) که البته برای خالی نبودن عریضه بد نیست.
مسلما منش یک سیاستمدار و یک روشنفکر دانش پژوه متفاوت است. چرا که سیاستمدار واجد اخلاق مسئولیتی است نه اعتقادی درست نقطه مقابل روشنفکران. اخلاق اعتقادی فرد را مستلزم پذیرش نتیجه کارهایش بر اساس نوع اعتفادی که دارد می نماید به عبارت دیگر کسی که از اخلاق اعتقادی پیروی می کند اصول اعتقادیش را ارجح قرار میدهد و نتایج حاصله را با توجه به آن توجیه میکند. به عنوان مثال اگر راستگویی اصلی از اخلاق اعتقادی او باشد تحت هر شرایطی راست می گوید ولو منجر به اتفاقاتی ناخواسته برایش شود. از سوی دیگر رفتار یک سیاست مدار بر اساس اخلاق مسئولیتی است به این نحو که او باید مسئولیت کارهایش را بپذیرد، با توجه به مثال قبلی یک سیاستمدار همیشه راست نمی گوید چرا که باید عواقب ناخواسته را توجیه کند. سیاستمداری که بخواهد تماما پیرو اخلاق اعتقادی باشد شاهد اتفاقات ناگواری خواهد بود که به سبب اهمیت نقشی که او در ساختارهای اجتماعی کشورش دارد نمی توان از آن اتفاقات چشم پوشی کرد. و یک سیاستمدار موفق به بیان مارکس وبر کسی است که دستخوش احساسات نمیشود و می تواند به سرعت خود را با محیط تطبیق دهد. تشخیص این که اصول اعتقادی پذیرفته شده تا چه حد درست است و این که عمل بر اساس آن تا چه حد امکان پذیر است نیازمند روندی تجربی است که برای یک سیاستمدار وقت گیر و خطرناک است زیرا هر فکری عملی نیست. البته عملی نبودن همه افکار به این معنی نیست که نباید فکر کرد و نباید بر اساس اصول اعتقادی رفتار کرد. بلکه این گزاره حساسیت عمل سیاستمدار و تفاوت آن با روشنفکران و نظریه پردازان را نشان می دهد.
نتیجه کار سیاستمدارانی که پیرو اخلاق عقیدتی هستند مانند هیتلر کسب قدرت برای رسیدن به یک هدف است و این هدف تمامی نتایج را توجیه میکند. اتفاقات ناگوار جنگ جهانی دوم و پیدایش نازیسم باعث شد تا عده ای انگشت تقصیر را به سوی نظریه پردازانی مانند نیچه بگیرند. اما شاید نیچه و مانند او آن قدرها که به نظر میرسد مقصر نباشند چرا که "هر فکری عملی نیست، اما عملی نبودن همه افکار به این معنی نیست که نباید فکر کرد." این جاست که تفاوت بین سیاستمدار و نظریه پرداز مشخص می شود. البته عملی کردن تفکرات و دادن وجود به نظریاتی که فقط در وادی ذهن موجودیت دارند جز لاینفک وجود آدمی است و انسان همیشه دوست دارد به آن چه که در فکرش است و به نظر تازه می آید زندگی و موجودیت دهد. اما فواید درس گرفتن از تاریخ نیز به همین اندازه برای بشر مبرهم و روشن است. من امروز این سوال را از سیاستمداران و روشنفکران ایرانی می پرسم" آیا بهتر نیست که از گذشته درس بگیریم و اگر سیاستمدار هستیم مثل یک سیاستمدار رفتار کنیم و اگر نظریه پرداز و دانشمند مثل یک عالم؟
وقتی که به اتفاقات اخیر نگاه می کنم بازتاب چنین مفاهیمی برای من روشنتر می شود و میبینم که به راستی تمامی سیاستمداران ما مانند ایده آلیست های تئوری پرداز رفتار می کنند. انگار برای آن ها عمل به یک سری اصول مهمتر از خود نتیجه آن اعمال است. و شاید به همین علت است که امروز دنیا به سیاستمداران و مردان سیاسی ما با دیده ترس و تردید نگاه می کند. برخوردهای امنیتی با اعتراض کنندگان به انتخابات اخیر که نه، اعتراض کنندگان به هر اتفاقی که در چارچوب اصول آن اخلاق عقیدتی نمی گنجد، نمونه ای از آن است. برخوردهای غیر متعارف دولت با مجلس و با مردم برای گرفتن رای اعتماد و اتفاق هایی از این دست....
از طرف دیگر در چنین شرایطی از روشنفکران انتظار میرود که طبق اصول عقیدتی خود رفتار کنند و قیافه یک سیاستمدار را به خود نگیرند. چرا پیشنهاد یک وزیر زن به مجلس از طرف رئیس جمهور را با همان اصول اعتقادی بررسی نمیکنند و یا عزل و معرفی وزرایی دیگر. چه قدر می تواند ناراحت کننده باشد وقتی که در روزنامه ای از زبان چندین نظریه پرداز و روشنفکر عصر می خوانیم انتصاب یک زن به عنوان وزیر در کابینه اشتباه است. مگر همین شما نبودید که چند ماه پیش برای احقاق حقوق زنان می جنگیدید؟ چرا سعی نمیکنید به این وزیر پیشنهادی زن نیز مانند یک مرد نگاه کنید و فقط عملکردش را زیر سوال ببرید نه جنسیتش را؟ وقتی امروز یک روشنفکر نقش سیاستمدار را بازی می کند و براحتی به اصول خود برای پیشبرد یک اتفاق سیاسی پشت می کند چگونه می توان انتظار شکوفایی افکار عمومی را داشت؟ خصومت با یک نفر یا یک حزب کاری است اشتباه. اگر سیاستمداری امروز اشتباه میکند برای نشان دادن اشتباهاتش به مردم لازم نیست که او، همه افکار و اعمالش و طرفدارانش را به هر طریقی حتی آن هنگام که کار درستی را انجام می دهد زیر سوال ببریم و اگر موفق نشدیم آن ها را به سخره بگیریم. با این کار هرگز نمی توانیم کار به جایی ببریم. شاید این کار سیاستمداران باشد ولی نه روشنفکران. روشنفکران باید به گفته ها و حرف ها و اعتقاداتشان پایبند باشند تا مردم هم بتوانند به آن ها اعتماد کنند. به نظر من روشنفکران باید جایگاه خود را بشناسند و از تبادل افکار و بررسی آنها و پیدا کردن اشتباهات نهراسند چرا که جبران آن بسیار آسان تر و کم ضرر تر است. روشنفکر امروز باید از اتفاقات و بحران ها و اشتباهاتی که در 2 نقطه عطف زمانی در تاریخ دموکراسی ایران اتفاق افتاده است درس بگیرد، از اتفاقات مشروطه و انقلاب . و این بار در جستجوی این باشد که حقیقتا چه چیز می خواهد نه آن که پیوسته آن چه را نمی خواهد فریاد بزند.............
رویاها انرژی بخش زندگی
در این روزهای پر هیاهوی آرام هوس عشق بازی به سرم میزند، عشق بازی با ارزومندانی که رویاهاشان در پس خستگیهای زمانه رو به فراموشی سپرده میشود.دلم برای آن هیاهوی افسار گسیخته تنگ شده است. برای آن لبخند امیدوار شیطنت آمیز. برای آن رویاهای سرزنده که امروز به سکوت عادت کرده اند.
در ورای رویاها زیستن چه قدر شیرین است. و ماورای حقیقت فکر کردن، وسوسه انگیز. سختر از آن زندگی لابه لای حقیقتهای پیچ در پیچ زمانه است. که شجاعتی خالصانه میطلبد.
گرچه فراموش کردن رویاها و خاک کردن آنها در پس حقیقت اتفاقها مصیبت است اما آرزو کنیم، رویا داشته باشیم. آرزو نکردن بخیل بودن است
من نمیدانم آیا تحقق رویاها حق هر کسی است یا نه، فقط میدانم رویای من رویای تنها من نیست، هزاران نفر در دنیا هزاران رویای مثل هم دارند. شاید رویای من جای دیگری نزد کس دیگری به تحقق برسد، همین مرا بس است. هر چه هست من رویاها را دوست دارم...........
نکاتی چند در باره اجلاس نخبگان خارج از کشور
به یاد دارم وقتی که کودک بودم همیشه چنین جملاتی را برای ما از کتابهای بزرگان و احادیث نقل میکردند که اگر حرف حسابی میشنوید آن را پذیرا باشید، چندان مهم نیست که این حرف از طرف چه کسی بوده است.
یافتن شخصی که همه صفات خوب را باهم داشته باشد به اندازه شخصی که همه صفات بد را باهم داشته باشد سخت است. پس روا نیست که همه کارهای انسانهای خوب را بپذیریم و همه اعمال انسانهای بد را مصرانه زیر سوال ببریم.
من هیچ ایرادی در برگزاری این اجلاس نخبگان خارج از کشور نمیبینم. برگزاری اجلاس علمی با هر هدف سیاسی که باشد.( که در همه اجلاسها از هر حزب و جانبی هدفی سیاسی نهفته خواهد بود) به نفع جامعه است. اگر سری درد میکند که نباید آن را قطع کرد. میتوان بر آن مرهم نهاد.
درست است که حکومت جمهوری اسلامی به مردم ایران بسیار نارواها کرده است. اما به خاطر احترامی که به سالها تلاش بشر در حصول علم و دانش اندوزی دارم این همه ستیزه را درک نمیکنم.
به نظر من نتایج سازنده این اجلاس برای کشور ما خیلی بیشتر از نتایج مخرب آن است. ورود افرادی از خارج به ایران، افرادی که وجه اشتراکی به نام علم آنها را به دور هم جمع کرده است، گام کوچکی در جهت پیشبرد اهداف باز سازی علمی کشورمان خواهد بود.
حملاتی این چنین به هر گونه فعالیت علمی و فرهنگی دولت ایران چه بسا به ضرر جنبش سبز خواهد بود. مردم عادی پیش خود فکر خواهند کرد اینها هم مثل همین مذهبیون هستند و فقط میخواهند دولت را زیر سوال ببرند حالا طرف یه بار یه کار خوب کرد. اینها هم به فکر ما مردم بیچاره نیستند، همه به فکر قدرت هستن.دقیقا جملاتی که من بارها و بارها خواندهام و شنیدهام از زبان تاریخ مردم ایران.
من به شخصه تنها به این دلیل به آقای موسوی رای دادم که میدانستم برنامهای طولانی برای قویتر ساختن اهرم علمی و فرهنگی کشورمان دارند، همان چیزی که ایران سالهاست از آن محروم بوده. که یکی از دلایل محرومیت آن همین جنگها و اختلافات سیاسی است. جایی که روحانیون دموکراسی مصدق را نمیپذیرند ، مثل همینجایی است که برخی از جنبشیان سبز نیز با اجلاسهای علمی دولت مخالفند. از نظر سیاسیون هر کاری که جناح مخالف انجام دهد چون جناح مخالف بوده باید به نوعی سرکوب شود حتا اگر واقعا چندان هم به ضرر منفعت کشور نباشد. احمدی نژاد میتواند از این موقعیت و گردهمایی نخبگان اهداف بسا بدی داشته باشد. اما آیا کشور ما به این گردهماییها احتیاج ندارد؟ گردهمایی نخبگان از کشورهای مختلف، افرادی که درصدی کمتر از ۱ را از جمعیت کل دنیا دارند و میتوانند در راه سازندگی کشور بسیار مهم باشند.نباید آنها را دلسرد کرد. این دانشمندان ایرانی که کشورشان را به این خاطر ترک کردند که به جامعه علمی چندان اهمیت و احترامی قائل نبود، حالا برگشته اند، برگشته اند تا این جایگاه را قوت بخشند، فعالیتهای سیاسی نباید باعث نا امید کردن و از دست دادن این قشر بسیار مهم و کلیدی شود، همانهایی که ایران بهشان بسیار نیازمند است.
من میدانم خود آقای موسوی هم اگر در جایگاه قدرت بودند حتما چنین اقداماتی انجام میدادند.
یکی از دلایلی که مردم ایران همیشه بین مذهبیون و روشنفکران، خود را مانند توپی سرگردان میدیدند و امروز بسیاری امیدشان به سازندگی ایران کم شده است، میتواند این باشد. یکی از دلایلی که چرخ تاریخ لیبرال ایران از مشروطه تا به امروز گیر کرده است این چنین قضاوتهایی است.
مشکل جامعه ما همانطور که بارها هم گفتهام کمبود روشنفکران علمی است. ما بسیار روشنفکر سیاسی داریم اما روشنفکر علمی، کسی که کمتر از روی تمایلات سیاسیش نظریه پردازی کند. چیزی که کشور ما، مردم ما و همه ما بسیار به آن نیاز داریم، چیزی که من امیدوارم آقای موسوی حامی آن خواهد بود
دلم گرفته است
دلم گرفته است از بسیاری.... دلم گرفته است از تحجر انسانیت و انعطاف خودخواهی.......
دلم گرفته است از نوای آهنگ های کودکیم، همانها یی که به من و تو یاد دادند چه قدر در انعکاس آن چه که همیشه میخواستیم، ضعیف عمل کنیم. من دلم از سردی سلام ها نمیگرد، دلم از گرمی سلام های هرگز گفته نشده گرفته است. همان سلام ها یی که گرمیشان در حرارت تابستانهای دودلی گم میشود.دلم گرفته است از بسیاری........
دلم گرفته است از تو که همیشه تنهایی و تحمل کردن را به شجاعت عاشقی میفروشی
دلم گرفته از بسیاری.....
تو کیستی؟
خدایا، سلام
آری گویی امروز باید به تو سلام میکردم، به تو که روزهاست صدایت نکرده ام، شب هاست که حست نکردهام و مدتها است که یادت نکرده ام. چه شد که امروز سلام نکرده جوابم دادی........
چه کودکانه افتخار میکردم به خودم که هرگز بنده فراموش کاری نبودهام و چه کوچک شدم امروز که با سلامت به من خبر دادی خیلی وقت است فراموش کردهام که چه بنده فراموش کاری بوده ام.
ما ادامها چه قدر زود یادمان میرود و چه قدر سخت یادمان میاید. امروز در این دفتر مینویسم، دفتری که از ماهها پیش سفید مانده است. شاید که یادم آید چه میخواستم از تو. شاید که دوباره یادم آید چه قدر مهربان بودی با من.
دلم برایت تنگ شده است. به من بگو، چرا همیشه با منی؟ با منی که حتی آرامتر از خواب شبنم صبحگاهی بر روی گلبرگ تو را فراموش میکنم. آیا چون مرا دوست داری؟ از این سبب است که با من تا این اندازه مهربانی؟
پس من چه کنم با این همه عشق و مهربانی تو؟ با این همه که مرا دوست داری ،چه کنم؟ نماز بخوانم؟ دعایت کنم؟ روزه ات بگیرم؟ چه کنم؟ هرگز نفهمیدم در برابر همه خوبیها و قشنگیهای تو چه باید بکنم. هرگز حتی نتوانستم. هر چه قدر نمازت خواندم،هر چه قدر روزه ات گرفتم، هر چه قدر شبها برایت گریه کردم و هر صبح از بزرگی و عظمت تو مات و مبهوت شدم , انگار که ذرهای به پای عشق تو نرسید.
انگار که هنوز همان قدر کوچک و کنجکاوم که آخر تو کیستی؟ کیستی که مرا این گونه سرگردان خود کرده ای.هر چه قدر برای یافتن تو تلاش میکنم به مانند غریقی هستم که با دست و پا زدن, بیشتر و بیشتر فرو میرود. پس به من بگو آخر این چه نوع غرق شدن است که این چنین لذت بخش مینماید.......
کاش میشناختمت، کاش میفهمیدمت.........
تا کی بپرسم کیستی
تا کی بنالم که چیستی
تنهاییم یارای این میدان نیست
گر کلید این معما مرگ باشد
پس چرا هر لحظه ترسم
بعد مرگ هم باز ندانم که کیستی
عشق
کاش میدانستی قلبم در پس پردههای تردید چه کند میزند، گویی که دیگر رمقی از برای تپیدن ندارد.کاش میدانستی نفسهایم جاودانگیشان را از نگاه تو میگیرند.اگر میدانستی که در فراق تو بالهای احساسم بسته خواهند ماند، باز هم مرا تنها میگذاشتی و فقط میگفتی"قوی باش عزیزم، کاری از دست من ساخته نیست.........."
مهربانم، من میروم و تنها میشوم و تنها میشوی.
نمی دانم چه قدر قوی خواهم بود بعد از تو. بعد از تو من شک خواهم کرد نه به عشق، بلکه به قدرت عشق. عشق آن قدرها هم قوی نیست. عشق نمیتواند کسی را تغییر دهد.عشق یک اتفاق و حس است.عشق عشق است نه بیشتر.مثل آبی که از چاه بیرون میزند. سرچشمه جای دیگری است.سر چشمه در درون ماست.آن است که تصمیم میگیرد. قدرت در عشق نیست، قدرت در درون ماست که عشق از آن سرچشمه میگیرد. درون ماست که باعث تغییر مان میشود. عشق یک اتفاق است.....
پس میگویمای عشق زیبا آن که تو از آن سرچشمه گرفتهای را دوست دارم. نمیخواهم تغییرش دهی.آرام باش و بیش از این نگرانی نکن. من او را دوست دارم با همه وجودم چرا که عشقی به زیبایی تو از درونش به من هدیه کرد. هر چند دوست داشتم بر میخواست و کاری میکرد ولی از تو انتظاری نیست عشق...........
من دوستش دارم. تو و او به من زیباییها را نشان دادید. مرا زیبا و بزرگ کردید. تو را به او و او را به تو میسپارم.
برای ثریا ی سنگسار شده...آرام بخواب
صدای الله اکبر میشنوم...... خدایا نمیدانم هستی یا نه؟ فقط......فقط..........
چه قدر خسته ام، کاش میشد بخوابم در این بازار مسگران، چشمانم را که میبندم، دیگر صدایی نمیشنوم، آری من خوابم. من خوابیده ام. بگذار هر چه قدر که میخواهند بکوبند، آنقدر که دیوارها فرو بریزند، دردم نمیآید، من خوابیده ام. این را از نفسهای آرام و بی دغدغهام میفهمم، این را از ابهام رویاها میفهمم، من آرامم، من خوابیده ام، اگر هستی...... بیدارم نکن........
زندگی چیست
چه قدر شبیه هم اند زندگیها و چه قدر متفاوت است زندگی
دلم برای زندگی تنگ شده بود،
برای آن زیبایی که به تفاوت زندگی ایست ،
روزی که او را ترک کردم.
دلم برای زیباییها تنگ شده است ،
برای زیباییهایی که از تفاوتهای زندگی میگویند،
در حالی که بازمیگردم از آنها.
دلم برای تفاوتها تنگ خواهد شد ،
روزی که آنها را ترک کنم از برای زندگی ،
منی که امروز به دنبال یافتن شباهتی در آنم ...
نقدی بر فیلم سنتوری
فکر میکنم بیشتر شما فیلم سنتوری را دیده باشید، فیلمی از داریوش مهرجویی پیرامون مسئله اعتیاد. من این فیلم را تا به امروز ندیده بودم و فقط درباره اش شنیده بودم اما امروز که آن را تماشا کردم به نظرم فیلم متفاوتی آمد. گرچه ساختن فیلمی که بتواند تمامی جوانب یک پدیده اجتماعی را بررسی کند بسیار ایده آل به نظر میرسد و همین سعی و تلاش افرادی مثل آقای مهرجویی در نشان دادن پدیده اعتیاد بسیار قابل ستایش است اما خرده ای که می توان بر ساخته ایشان گرفت همان خرده ای است که دکتر زرین کوب در یکی از مقالات خود ازتصحیح کنندگان متون کهن پارسی و یا برخی محققان ایرانی میگیرند، این که در جایگاه یک محقق صبر و حوصله و تحقیقات همه جانبه و نه سرسری نه تنها لازمه کار است که مراعات نکردن آن و به گفته ایشان تنبلی در بررسی های مکرر و ارجاعات متعدد هرگز نمی تواند منجر به بیان حقیقتی شود و آن تحقیق و پژوهش قدری ندارد چرا که موثق نیست.
پیامی که این فیلم برای تماشاچی دارد این است که میتوان و باید به مصرف کنندگان مواد مخدر کمک کرد و نباید آن ها را رها کنیم. این که یک مصرف کننده ( واژه ای که از طرف سازمان جهانی معتادان گمنام به جای کلمه معتاد استعمال می شود) در عین حال که به خود، خانواده، دوستانش و جامعه خود لطمه میزند قبل از هر چیز یک شهروند محسوب میشود و مانند سایر اعضای جامعه واجد ویژگی های والای روحی و جسمی است که در خلال مصرف مواد مخدر می تواند این ویژگی ها، ارتباطات و منزلت اجتماعی و بیشتر حقوق فردی و گروهی خود را به دست فراموشی بسپارد و جامعه و خانواده دو نهاد بسیار موثر و گاهی مقصران اصلی این پدیده اجتماعی محسوب میشوند و حل این معزل چه در سطح اجتماع و چه در سطح فردی جز با حمایتهای خانواده و جامعه قابل حل نخواهد بود.
این نتیجه گیری ها درست اند ولی بسیار ناقص و نه همه جانبه که نه تنها از این فیلم برداشت می شوند که برداشت اکثریت افراد جامعه نیز چیزی مشابه این خواهد بود. چرا که تحقیقات آزاد و گسترده ای در این ضمینه صورت نگرفته است و گاها افرادی که صادقانه سعی در روشنتر کردن موضوع دارند با مشکلات زیادی از طرف دولت روبرو می شوند زیرا دولت هیچ حمایتی در این رابطه از محققین و مسئولین نهادها نمیکند .
از زمان دولت هشتم این بحث پیش آمد که معتاد(مصرف کننده) یک بیمار است و باید به او به چشم یک بیمار نگاه کرد. اما دیربازی است که این عبارت خلط معنا شده است. یک مصرف کننده یک بیمار است اما این به این معنا نیست که باید در بیمارستان بستری شود، لباس بیماران را بپوشد، روی تخت بخوابد و مانند یک بیمار روحی که ممکن است به خودش آسیب بزند یا فرار کند دست و پاهایش را ببندند، پرستار و دکترهای متخصص در این زمینه بالا سرش باشند، به او آمپول بزنند، دارو تجویز کنند و همانطور که در فیلم دیدیم به او شوک الکتریکی وصل کنند مثل درمان بعضی بیماران روحی.... در هیچ کجای دنیا به این شکل این بیماران را درمان نمیکنند.
بیماری اعتیاد یک بیماری روحی نیست. این بیماری بسیار شبیه بیماری قند است که تنها با مصرف نکردن مواد مخدر قابل کنترل است. این بیماری هرگز درمان شدنی نیست بلکه کنترل شدنی است. این بیماری روح و جسم فرد را درگیر می کند و آنها با این که میدانند پس از اولین مصرف چه بلاهایی بر سرشان می آید باز از خود اراده ای ندارند.
برای کمک به این افراد یک سازمانی جهانی وجود دارد و زیر شاخه های این NGO در همه دنیا هست حتی در کوچکترین شهرهای ایران. در این NGO فرد مصرف کننده تنها با اراده و خواست خود می آید و هیچ ضامنی احتیاج نیست. نه دکتری درکار است نه پرستاری نه آمپول و نه تختی. چرا که اصلا به این امکانات احتیاج نیست. پدیده ای که آن را سم زدایی از بدن فرد مصرف کننده مینامند بیش از 48 ساعت طول نمیکشد و آن میسر نیست جز با مصرف نکردن هر گونه ماده مخدر به مدت 48 ساعت. همین. هیچ دارو، آمپول و شوک الکتریکی لازم نیست. تنها چیزی که لازم است یک چیز است: اراده......
بعد از 48 ساعت سم یا همان مواد مخدر که بدن فرد به آن عادت کرده از بدن او پاک میشود و فرد 18 روز باقی مانده را به آرام کردن ذهن و روح خود از طریق شرکت در جلسات می گذراند و با صحبت از خود، سعی میکند به نواقصش پی ببرد و برای پایدار ماندن بهبودیش تلاش کند.
نه دردی در کار است نه اجباری، نه کسی که نصیحت کند و نه کسی که دلسوزی......
شیوه های درمانی غلط نه تنها بازده کمی در حل مشکل دارد که راه را برای سودجویان اقتصادی نیز باز میکند. امروز در همه دنیا این NGO و NGO های مرتبط با آن به ثبت رسیده اند. این سازمان سال هاست که در ایران فعالیت و عضوگیری می کند اما دولت به دلایل غیر منطقی با آن مخالفت میورزید. خوشبختانه در چند ماه اخیر به همت و تلاش فداکارانه و شبانه روزی دوستانی صبور و پرتلاش با موفقیت به ثبت رسید گرچه هنوز اطلاع رسانی بسیار بسیار کم است اما باز می توان امیدوار بود.
در رابطه با آسیب های این پدیده اجتماعی تحقیقات بسیاری در کشور خودمان انجام شده است و آن قدر دانشجویان علوم اجتماعی در رابطه با آن پایان نامه نوشته اند که دیگر در بین آنها موضوعی کلیشه ای به نظر می رسد. دغدغه همه آنها این است که چگونه میتوان به این افراد و خانواده ها و نزدیکانشان کمک کرد. برای این مهم در درجه اول باید این بیماری و ویژگی های اصلی آن را شناخت. نتیجه امید بخش این تحقیقات منجر به روشن شدن نقشی که جامعه در پیشگیری از این بیماری دارد شده است اما نقش جامعه در کنترل این بیماری(زیرا این بیماری درمان ندارد و باید آن را کنترل کرد) هنوز مبهم است که با تحقیقات مستمر و آزادانه بیشتر روشن خواهد شد. نقش جامعه در کنترل این بیماری حمایت از انجمن معتادین گمنام(NA) است و سایر انجمن های مرتبط با آن. این انجمنها اعتباری جهانی دارند و به میلیونها نفر در سراسر جهان کمک کرده اند و به خوبی با این بیماری و پیامدهای آن آشنایی دارند. دادن مجوز به کلینیک ها و مطب های ترک اعتیاد که نا آگاهانه و به دلیل نداشتن آگاهی و اطلاعات کافی مصرف کننده را یک بیمار روحی قلمداد میکنند یا با دادن داروهایی سعی در درمان آن ها دارند فایده چندانی ندارد و در مواردی امید فرد مصرف کننده و خانواده او را نیز به ناامیدی بدل می کند.
نباید فراموش کنیم که با زور و اجبار و یا سرزنش و نصیحت و دلسوزی هرگز نمی توان به کسی کمک کرد. کمک کردن همیشه مرحله دوم است مرحله اول خواستن خود فرد است و این در صورتی امکان پذیر است که خشمها و دلسوزی ها فرصت فکر کردن و تصمیم گیری و خواستن را از فرد مصرف کننده نگیرد.
فاصله بین رویا و واقعیت
گاهی احساس می کنم انسان به راحتی می تواند مرزها را درنوردد، بر این تاکید نمی کنم که نمی دانم آیا این مرزها ساخته خود اوست و یا حقیقتا وجود دارند. اما چیزی که بارها دیده و لمس کرده ام شکسته شدن مرزهاست. این مرزها واقعا چیستند و سعی در جداکردن چه بخش هایی از هم دارند؟ به نظر میرسد اغلب این مرزها خیلی هم پررنگ نباشند. شاید همین تعبیر من به مرز خود نوع دیگری از بیان اضداد باشد. چرا که مرز قاعدتا باید برای جدایی دو ماهیت متضاد از هم پدید آمده باشد و یا حتی اگر پدید آمدنی نیز در کار نباشد به هر حال دو وجود یا ماهیت متضاد با هم فرق می کنند، از هم جدایند و لاجرم واجد مرز.
و باز باید بپرسم ماهیت این تضادها چگونه و توسط چه کسی مشخص می شود؟ و این جاست که باز هم آن پرسش تکراری مطرح می شود: حقیقتا چه کسی می داند حقیقت چیست؟ اگر حقیقت برای انسان همواره مفهومی دینامیک بوده و خواهد بود، آیا همین بس که به حرکت ذهن بشر اعتماد کنیم و در هر برهه زمانی چیزی را به عنوان حقیقت بپذیریم که همه در حقیقی بودن آن اجماع دارند؟ البته سرانجام در انتهای یک بازه زمانی این حقیقت پذیرفته شده دست خوش تغییر می شود و یا حتی گاهی دگرگونی های بزرگی پیدا خواهد کرد. و من در این میان دلسوز آنم که این تغیر و جهت یافتن حقیقت به سویی و به فضایی دیگر را برای اولین بار درک میکند....عجب سخت درکی است مرحله تضاد و عجب بزرگ مردی است آن که پا فراتر نهاده است د ر این وادی درک و تجربه........
من فکر می کنم پیشرفت فرد جدای از پیشرفت بشر نیست. آمدن هر مکتبی و هر عالم و دانشمندی در راستای پیشرفت بشر ِ همان دوره و زمان خاص است و تفاوت آن دانش مرد با سایر مردم هم عصر خود از زمین تا آسمان نیست چرا که اگر این گونه بود مردمان هیچ عصری نمی توانستند حتی بخشی از سخنان دانشمندان خود را درک کنند. به نظرم تفاوت بزرگ مردان اندیشه با مردمان هم عصر خود در لجاجت و استمراری است که مردان دانش در عبور از مرزها از خود نشان می دهند. سایر مردم آن عصر نیز با این مرزها و فضاهای تازه آشنا بوده اند اما این تنها عده قلیلی بودند که رنج عبور را متحمل شدند و همان ها هستند که از آن ها به عنوان دانش مردان یاد می شود. به نظر من این تبیین فقط مخصوص علوم الهی و انسانی نیست بلکه علوم طبیعی و ریاضیات را نیز شامل می شود.
به راستی چرا گاهی به نظر می رسد که این مرزها کوچک اند و گاهی به نظر طولانی؟ درست مثل مرز بین رویا و واقعیت. جدای از تعاریف فلسفی من آدم های زیادی دیده ام که عمری را در رویای داشتن چیزی زندگی کرده اند، اغلب به این دسته از آدم ها خرده می گیرند که تو آنقدرها که لازم بود سعی و تلاش نکرده ای. و من فکر می کنم این آدم ها آنقدرها که لازم بوده این دو دنیای خود- رویا و واقعیت - را نشناخته اند و نتوانسته اند آن چنان از مرز عبور کنند و به جایی برسند که با یافتن مفهومی جدید معنای مرز را از میان بردارند. برای آن ها هنوز مرز تعریف شده است. مشکل این دست از آدم ها شناخت نسبی است که بدست آورده اند. این شناخت چون کامل نیست و منجر به نتیجه نشده است همیشه آن ها را در جایی بین دو فضا یا دو تعریف باقی می گذارد بدون آن که به ایشان اجازه پس رفت و یا پیشرفت را بدهد، آن ها در قسمتی از مرز بین دو واقعیت باقی می مانند که می توان این فاصله را رویا نامید. این فاصله یا همان رویا بسیار دلچسب و شیرین خواهد بود چرا که نوید به واقعیتی نو و غنی تر می دهد و تخریب کننده است اگر بودن در آن طولانی شود چرا که رویا فقط تصویری از واقعیت است و در محدوده زمان و مکان اتفاق نیافتاده است و لاجرم برای انسان آن جور که باید قابل لمس نیست. البته این میانه راه یک نقطه نیست. مجموعه است از نقاط. بازه بین دو واقعیت ابتدا و انتهای رعب آوری دارد. آدمی در عبور از دو فضا در ابتدا به خاطر دور شدن از مفهوم پیشین هراسناک است، جلوتر که میرود بی پروا تر میشود و رویا پردازی میکند و در انتها نیز که مرز دو فضا را نازک تر کرده است باز می ترسد. لذا برای عبور از هر فضایی و رسیدن به فضایی نو باید حرکتی مستمر داشت. اگر آدمی در این فاصله عبوری از روی ترس که من آن را عامل اصلی می دانم مدت طولانی بایستد شرایط بسیار سختی را متحمل خواهد شد. آن جایی که می ترسد دنیا برای او مانند میدانی می شود پر از شکیات و ابهامات و پر از تضادها و برخورد، جایی که اعتماد از غالب مفاهیم رخت بر می بندد. آن جایی که سر خوش از پشت سر نهادن ترس های اولیه به رویا پردازی اصرار می کند گویی در حال ساختن دیواری است بین خود و آن چه که در دنیای پیرامونش رخ می دهد و احساس تنهایی او را وارد دنیایی می کند که تنها آشنایش خودش است و بس. اما اگر دیوارش آن قدر کوتاه بماند که مجالی برای دیدن بماند شاید باز ترس از پریدن از روی این دیوار و رسیدن به فضای جدید که او را با فضای پیشین غریبه تر خواهد کرد، زمینه های نا امیدی و پوچ انگاری را در او بپروراند.
گاهی فکر میکنم عجب مخلوقی است این انسان. در دنیایی زندگی می کند پر ا زابهامات و امیدها و پر از رازها و ترس ها. و شگفتا که بشر هرگز خسته نمی شود. احسنت و تبارک الله احسن الخالقین............
نمی دانم دلیل این ترس که بر انسان حادث می شود چیست؟ آیا به خاطر ندانستنی ها و کشف نشده هایش است؟ به نظر می رسد فعلا این دلیل برای ترس انسان قابل قبول باشد. آدمی از آن چه که نمی داند می ترسد زیرا یک پروسه و جریان فکری که بالاخره قرار است عملی شود نمی تواند بر مبنای داده هایی اثبات نشده پایه ریزی شود ولی انگار که چاره ای نیست و بشر لاجرم در برهه هایی از زمان باید به پیشگویی های خود اعتماد کند و به زبانی با شجاعت و اعتماد به خود قدم بردارد.
بسیار نیکوتر است اگر بر ترس های خود غلبه کنیم، خیلی نگران اتفاق هایی که می افتند نباشیم و شجاعت به خرج دهیم، چرا که زندگی با ترس و یا در رویا هزاران مرتبه سخت تر، مخرب تر و انرژی برتر است.
و این زمانی میسر است که جایگاه خود و خواسته هایمان را بشناسیم و با خود روراست و صادق باشیم. هیچ کسی در انتهای ذهن من فال گوش حرف هایی که با خود میزنم نایستاده است. و اگر خدایی هست ترس برای چه؟
